شمارهٔ ۸۹۴

مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب ندارد

مرا شبی ست سیه رو که ماهتاب ندارد

به جان دوست که مرده هزار بار به از من

که باری از دل بدخوی من عذاب ندارد

تو ای که با مه من خفته ای به ناز، شبت خوش

منم که روز مراد من آفتاب ندارد

چه گویمت که بخوابم بس است دیدن رویت

مخند بیهده بر بیدلی که خواب ندارد