شمارهٔ ۹۰۲

نماز شام که آن مه مرا جمال نمود

ز نقش ابرو دیوانه را هلال نمود

ز بس که روز و شبم در خیال اینم کشت

که شب گذشت به پیش و مرا خیال نمود

ندانمش ز کجا پرسش دلم می کرد

دوید گریه خونین ز چشم و حال نمود

دلم ببرد، گرفتم که دزد دل بنما

به ناز خنده دزدیده کرد و خال نمود