شمارهٔ ۹۰۴

مهی بر آمد و از ماه من خبر نرسید

نسیمی از سر آن زلف تازه تر نرسید

کدام دیده خونبار شد عنانگیرش؟

که دور مانده من هیچ از آن سفر نرسید

زبان ز پرسش آیندگانم آبله شد

کز آن مسافر ره دور من خبر نرسید

بسوختم به شب هجر و کنج تنهایی

که کس ز حال من مستمند بر نرسید