شمارهٔ ۹۱۲

ز خانه دوش که آن غمزه زن برون آمد

هزار جان گرامی ز تن برون آمد

نبرد کس دل آواره باز هر سویی

که بهر دیدن او مرد و زن برون آمد

به زلف شانه همی کرد دی که چندین دل

شکسته بسته ز هر یک شکن برون آمد

عجب بود که اگر من زیم در این نوروز

که سبزه تر او از سمن برون آمد