شمارهٔ ۹۱۳

فغان که جان من از عاشقی به جان آمد

ز دست چشم و دل خویش در فغان آمد

به راه دیدم و گفتم رود به خانه، نرفت

به سویم آمد و اندر میان جان آمد

ندیده بودم و دعوی صبر می کردم

دلم نماند در آن دم که ناگهان آمد

تو دیر زی که مرا جان من بکشت امروز

نظاره تو که چون عمر جاودان آمد