شمارهٔ ۹۱۶

بیا نظاره کن، ای دل که یار می آید

ز بهر بردن جان فگار می آید

فراز مرکب ناز و سوار در عقبش

هزار شیفته بیقرار می آید

رسید نازک من، ای نظارگی، زنهار

ببند دیده، گرت دل به کار می آید

ز مستی ار چه به هر سوی می فتد، لیکن

ز بهر بردن دل هوشیار می آید