شمارهٔ ۹۲۳

صبا نسیمی از آن آشنا نمی آرد

شدم خراب و ندانم، چرا نمی آرد؟

خوش است باد و لیکن چه سود، چون خبری

از آن مسافر ره دور ما نمی آرد

بکشت، کندن جانم ز هجر و مردن نیست

اجل، چگونه کنم جان، خدا نمی آرد

کرشمه چند کنی بر من، آخر این جانیست

نمی دمد ز زمین و صبا نمی آرد