شمارهٔ ۹۲۶

غمم بکشت به کار جهان که پردازد

دلم اسیر شد و نیز جان که پردازد

من و زیادت حاجات و کنج ویرانه

درین بلا به غم خان و مان که پردازد

هزار شمع جمال آیدم به پیش نظر

دلم به سوختن خود بدان که پردازد

بدین صفت که تو مشغول حسن خویشتنی

به چاره دل بیچارگان که پردازد