شمارهٔ ۹۳۰

سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گردد

دلم نماند که تیر ترا سپر گردد

بزن تو تیر که من آن سپر نمی خواهم

که دیده را ز رخت مانع نظر گردد

چو بر زمین گذری هیچ جانور نزید

ولی به زیر زمین مرده جانور گردد

مخور فریب جوانی به حسن ده روزه

که آفتاب چو بر اوج رفت در گردد