شمارهٔ ۹۳۱

چو نقش چشم توام در دل حزین گردد

مرا نفس به دل خسته تیغ کین گردد

ترا به دیده کشم، لیک غیرتم بکشد

که با تو مردمک دیده همنشین گردد

شده ست خاک به کویت هزار عاشق بیش

بدین هوس که ته پای بر زمین گردد

کجا سلامت دلها به کوی تو جایی

هزار بار بلا گرد عقل و دین گردد