شمارهٔ ۹۳۴

نسیم زلف تو دل را درون بجنباند

بلاست چشم تو چون تیغ خون بجنباند

چو باد بر سر زلفت رود ز هر جانب

بسا که سلسله های جنون بجنباند

یکی نمی زند و دل همی برد چشمت

چو جادویی که لب اندر فسون بجنباند

بسوخت جانم و روزی دلش نشد که به درد

سری به سوز من بی سکون بجنباند