شمارهٔ ۹۴۱

مرا غمی ست که پیدا نمی توانم کرد

حکایت دل شیدا نمی توانم کرد

تو حال من خود ازین روی زرد بیرون بر

که من به روی تو پیدا نمی توانم کرد

درونه خون شد و سختی جان من بنگر

که دل هنوز شکیبا نمی توانم کرد

بدین خوشم که تو باری درون جان منی

من ار به خاطر تو جا نمی توانم کرد