شمارهٔ ۹۵۰
جوان و پیر که در بند مال و فرزندند
نه عاقلند که طفلان ناخردمند
جماعتی که بگریند بهر عیش و منال
یقین بدان تو که بر خویشتن همی خندند
خوش آن کسان که برفتند پاک چون خورشید
که سایه ای به سر این جهان نیفگندند
به خانه ای که ره جان نمی توان بستن
چه ابلهند کسانی که دل همی بندند