شمارهٔ ۹۵۲

چو کارهای جهان است جمله بی بنیاد

حکیم در وی ننهاد کارها بنیاد

مشو مقیم در آبادی خراب جهان

چو کس مقیم نماند در این خراب آباد

مبین که ملک فرو بست شمع دولت را

بسی چراغ سلیمان که کشته گشت ز باد

مپر ز باد غرور ار بلندییی داری

که خس بلند شد از باد، لیک باز افتاد