شمارهٔ ۹۵۴

تا رخ تو زلف ترا پیش کرد

زلف تو مه را به پس خویش کرد

چشم تو دی ملک جهان می گرفت

مست شد آن غمزه و فرویش کرد

دوش دهانت نمکی می فشاند

قطره چکید و جگرم ریش کرد

کرد دلم پاره و دانی که کرد

تیر تو، ای کافر بدکیش، کرد