شمارهٔ ۹۶۳

جان سرانگشت آن نگارین دید

عقل انگشت خویشتن بگزید

باد بویش به بوستان آورد

غنچه بر خویش پیرهن بدرید

هر شبی در هوای لعل لبش

ما و چشم سرشک و مروارید

عاشقان جان نثار او کردند

زلف هندوش یک به یک برچید