شمارهٔ ۹۶۹

یار ما را از آن خویش نشد

بهر بیداد او به کیش نشد

دوش در پاش دیده می سودم

پاش آزرد و دیده ریش نشد

می دهم جان به عشق و می دانم

که کسی را از آن خویش نشد

از تو محروم می روم، چه کنم؟

عمر روزی و عهد بیش نشد