شمارهٔ ۹۸۵

با تو در سینه جان نمی گنجد

تو درونی ازان نمی گنجد

ناتوانم ز عشق و هیچ علاج

در دل ناتوان نمی گنجد

تنگ دارد دل مرا که در او

جز تو کس، ای جوان، نمی گنجد

آنچنانی نشسته اندر دل

که نفس هم در آن نمی گنجد