شمارهٔ ۹۸۹

دهنت را نفس نمی بیند

مگرت هست و کس نمی بیند

یک نفس نیست کز دهان تو، دل

تنگیی در نفس نمی بیند

بلبلی چون من از گلت محروم

شکرت جز مگس نمی بیند

برگ کاهی شدم ز غم، چه کنم؟

چشم تو سوی خس نمی بیند