شمارهٔ ۱۰۰۳
بر آن است جانم که ناگه برآید
چو از بهر یک دیدنت می نپاید
مزن غمزه چون من ز هجران بمردم
که کس تیغ بر کشتگان نازماید
ازان دیده بر خاک پای تو سایم
که زنگار اشکم ز راهت زداید
دلت در قبا راست کاری نداند
چو کج باشد آیینه رو کج نماید
بر آن است جانم که ناگه برآید
چو از بهر یک دیدنت می نپاید
مزن غمزه چون من ز هجران بمردم
که کس تیغ بر کشتگان نازماید
ازان دیده بر خاک پای تو سایم
که زنگار اشکم ز راهت زداید
دلت در قبا راست کاری نداند
چو کج باشد آیینه رو کج نماید