شمارهٔ ۱۰۰۵

خوش آن شب که چشمم بر آن نای بود

مژه هر زمان اشک پالای بود

بیا، ای جهان، بر سر من بگرد

که این سر شبی زیر آن پای بود

تنم بر در دوست پامال گشت

چه تدبیر چون خاک آن جای بود؟

شب دوش هم بد نبود از خیال

اگر چه دراز و غم افزای بود