شمارهٔ ۱۰۲۹

دل شد ز دست و بر مژه از خون نشان بماند

جان رفت و یار گم شده بر جای جان بماند

از ناخن ار چه سینه کنم، کی برون شود؟

خاری که در دورنه جانم نهان بماند

دنبال یار رفت روان کرد آب چشم

آن رفته باز نامد و اشکم روان بماند

مرهم نکرد ریش مرا پند دوستان

واندر دلم جراحت گفتارشان بماند