شمارهٔ ۱۰۴۰

جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید

چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟

غلام نرگس نامهربان یار خودم

که کشته بیند و بخشایشی نفرماید

چو مایه هست زکاتی بده گدایان را

که مال و حسن و جوانی به کس نمی یابد

کسی که در دل شب خواب بی غمی کرده ست

بر آب دیده بیچارگان نبخشاید