شمارهٔ ۱۰۴۹

غم کشت مرا آن بت نوشاد نیامد

گنجشک برمد از خفه، صیاد نیامد

عاشق شدم، این بود گنه، وای که هجرش

جان برد و ازین یک گنه آزاد نیامد

بر گریه عاشق که زدم خنده، نمردم

تا پیش دو چشم من ناشاد نیامد

چه سود ازین مردن بی بهره که شیرین

روزی به سر تربت فرهاد نیامد