شمارهٔ ۱۰۵۹

در گریه خون عاشقی کو خان و مان راتر نهد

عاشق نخوانندش، مگر آنگه که جان راتر نهد

عشقی کز آب و گل بود، مژگان به حیله تر کند

سیلی که از بامی رسد، جز ناودان راتر نهد

مژگان و ابرو را نشاند از مستی اندر خون من

چون ترک را ره دادمی، تیر و کمان راتر نهد

گویند بعد از مردنم، کان مست ن بر خاک من

چندان فشاند جرعه ها کین استخوان راتر نهد