شمارهٔ ۱۰۸۱

ای از تو خوبان خوردن خون تو از همه خونخواره تر

عیاره ای کافر دلی چشمت ز تو عیاره تر

من عاشقم بر روی تو، نادان چه سازی خویش را؟

دانی که نبود بی سبب چشم کسی همواره تر

چندی ز جور خود مرا رخساره تر دیدی به خون

لب تر نکردی هیچ گه کز چیست این رخساره تر؟

در کشتن بیچارگان آشفتی و بر من زدی

دانم ندیدی در جهان کس را ز ن بیچاره تر