شمارهٔ ۱۰۸۲

ماه ندیدی ار دلا، یار چو ماه من نگر

در رخ او نظاره کن، صنع آله من نگر

گفتمش از لبت چشان، گفت برو، وزین هوس

هجده هزار هم چو خود بر سر راه من نگر

دفع کنم ز گریه من شعله دمی ز توتیا

سوخته جان و دل بسی زآتش و آه من نگر

این طرفم زبان دهد کان توام به جان و دل

چشمک ازان طرف زند، شوخی ماه من نگر