شمارهٔ ۱۰۹۰

ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگر

جز لبت ما را نمک ندهد نمکدانی دگر

من غم دل گویم و تو همچنان مشغول ناز

تو به شهری دیگر و من در بیابانی دگر

من به تو حیران، تو می گویی که پیمان تازه کن

بار اول عمر و آنگه عهد و پیمانی دگر

وه که چندان جان محنت کش مرا سوزی، بسوز

خانه خالی کن که آدم باز مهمانی دگر