شمارهٔ ۱۰۹۲

می نیاید چشم من بر آستان او گذر

دولت دستی که دارد در میان او گذر

باد هر دم تازه تر نوروز عمرش، گر چه هست

بلبل محروم را در بوستان او گذر

ناوک مهرش گذشت و ای قدر، روزی نکرد

این قدر اندر دل نامهربان او گذر

او به دشنام و مرا بهر زبانش افسون، ازآنک

حیف باشد چون منی را بر زبان او گذر