شمارهٔ ۱۰۹۴

یکی امروز سر زلف پریشان بگذار

شانه تا کی بود انگشت به دندان بگذار

گر سرم نیست به سامان ز غمت هیچ مگوی

مر مرا هم به من بی سرو سامان بگذار

نیک دانند لب و چشم تو مردم کشتن

تو مشو رنجه و این کار بدیشان بگذار

طره را کار مفرمای به شهر آشوبی

دیو را شغل گرفتن به سلیمان بگذار