شمارهٔ ۱۱۱۴

ای سرم را به خاک پات نیاز

عاشقی را ز سر کنم آغاز

جان ز نازت نمی شکیبد و نیست

چاره ای چون برآمده ست نیاز

گفتی، از من نهاد مکن رازت

کسی شنیدی که من نگفتم راز؟

یادم آید ز زلف او، ای دل

بازگویی به ما شب است دراز