شمارهٔ ۱۱۱۵
فزون شد عشق جانان روز تا روز
کجا زین پس شب ما و کجا روز
ز بیهوشی ندانم روز و شب را
شبم گویی یکی گشته ست با روز
دل است این، هیچ پیدا نیست، با خون
شب است این، هیچ پیدا نیست، یا روز؟
چه خفتی؟ خیز، ای مرغ سحر خیز
ترا روزی همی باید، مرا روز
فزون شد عشق جانان روز تا روز
کجا زین پس شب ما و کجا روز
ز بیهوشی ندانم روز و شب را
شبم گویی یکی گشته ست با روز
دل است این، هیچ پیدا نیست، با خون
شب است این، هیچ پیدا نیست، یا روز؟
چه خفتی؟ خیز، ای مرغ سحر خیز
ترا روزی همی باید، مرا روز