شمارهٔ ۱۱۲۸

خیال دوست به چشم من اندر آمد باز

هوای عشق دگر باره در سر آمد باز

کشیده غمزه او لشکر و ولایت صبر

خراب کرد که غوغای کافر آمد باز

سبک سوار من از کوی فتنه سر بر کرد

فغان به شهر، تظلم به داور آمد باز

کبوتری بدم از چنگ باز رسته، دریغ

که چنگ باز به پای کبوتر آمد باز