شمارهٔ ۱۱۳۹

خرابی من از آن چشم پر خماری پرس

هلاک جانم از آن لاله بهاری پرس

ز زخم غمزه چه پرسی که در جگر چند است؟

ز صد فزونست، ولی زخمهای کاری پرس

غلام چشم توام، گر چه ناوک تو خوش است

ولیک لذت آن از دل شکاری پرس

دلم که زود فراموش می کند خود را

مپرس هیچ ز هجران و بیقراری پرس