شمارهٔ ۱۱۴۲

تعالی الله، چه دولت داشتم دوش

که بود آن بخت بیدارم در آغوش

چو در گرد سر خود گشتنم داد

ز شادی پای خود کردم فراموش

دران چشمی که نی خفته نه بیدار

نه بیهش بودم از بودن نه باهوش

خوش آن حالت که گاه گفتن راز

دهانم بود نزدیک بناگوش