شمارهٔ ۱۱۴۴

دل من برد، نتوان یافت بازش

که دستی نیست بر زلف درازش

شدم در کندن جان نیم کشته

ز چشم نیم مست و نیم نازش

به من بخشید اجلهای خود، ای خلق

که میرم هر زمان در پیش بازش

چرا محمود از غیرت نمیرد؟

که میرد دیگر پیش ایازش