شمارهٔ ۱۱۴۵

دل من چون شود دور از وثاقش

که ماند آویخته ز ابروی طاقش

عجب سیاره ای دارد دل من

که می سوزد جهانی ز احتراقش

هزارم دیده باید گاه جولانش

که بندم فرش در راه براقش

مکن ضایع، طبیبا، مرهم خویش

که خوش می سوزم از داغ فراقش