شمارهٔ ۱۱۴۶

اگر چه پرسش من نیست رایش

رها کن تا بمیرم زیر پایش

زمین را بهره زان پا و سرم دور

به غیرت هر دم از خاک سرایش

سر ما در کمند و شه به جولان

چه غم می دارد از مشتی گدایش!

چو از ما رفت، یاران، جان بی شرم

بدار ار می توانی داشت جایش