شمارهٔ ۱۱۵۴

گر مرا با بخت کاری نیست، گو هرگز مباش

ور به سامان روزگاری نیست، گو هرگز مباش

سر به خشت محتنم خوش گشت، گر تاج سری

بهر چون من خاکساری نیست، گو هرگز مباش

من سگ خشک استخوانم بس که از تیر قضا

بهر من فربه شکاری نیست، گو هرگز مباش

هر خسی را از گلستان جهان گلها شکفت

گر مرا بوی بهاری نیست، گو هرگز مباش