شمارهٔ ۱۱۶۱

آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنش

هم دعایی می دهم از سوز دل پیرامنش

سوخت جان و شعله ای نامد برون در پیش او

زانکه ترسم دل بسوزد ناگه از سوز منش

شمع را سوزد دل پروانه چون روشن نبود

سوخت خود را و آتش خود کرد پیدا روشنش

بازویم طوق سگان کوی او بوده بسی

حیف باشد کاین سفال آویزم اندر گردنش