شمارهٔ ۱۱۶۲
شد دل من خون ز داغ هجر او یارب کیش
بینم و از دیده و دل آورم نقل و میش
دی به ره بود او روان و من فتادم بر زمین
می شد او چون آفتاب و من چو سایه از پیش
شرح روزنها که از تیر تو دارد سینه ام
تا بگوید پیش تو بنواز یک دم چون نیش
تا ز تاب عارضش خلقی بسوزد هر زمان
می زند بر آتش رخسار او آب خویش