شمارهٔ ۱۱۶۶

از خدنگ غمزه دلدوز خویش

پاره سازم سینه بهر سوز خویش

تا شب هجران ناخوش در رسید

بعد ازان هرگز ندیدم روز خویش

ز آشنایان بر سر بالین من

نیست غیر از شمع کس دلسوز خویش

در خزان هجرم از دست رقیب

از وصالت کی رسد نوروز خویش؟