شمارهٔ ۱۱۷۳

مستی گرفت شیوه آن چشم پر خمارش

شد ختم جان فزایی بر لعل آبدارش

تا باغ حسن گیرد نزهت، قضا نهاده

سروی ز قامت او بر طرف جویبارش

افزود مهرش آندم دل را که بی حجابی

بنمود روی تابان خورشید سایه دارش

آوازه بت حسن بنشست بی توقف

ناگاه چون بر آمد از روم و زنگبارش