شمارهٔ ۱۱۷۴

خواهم که سیر بینم روی چو یاسمینش

لیک آفتی ست فتنه، می ترسم از کمینش

بسیار زهد و توبه باطل شد از لبانش

فتنه ست آنکه گه گه بینند شرمگینش

دل رفت و روزها شد کز وی خبر نیامد

ای دور مانده چونی در زلف عنبرینش

طاقت ندارد آن رخ از نازکی نفس را

ای باد تند مگذر بر برگ یاسمینش