شمارهٔ ۱۱۷۶

چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش

نوری ندادیم شبی از ماهتاب خویش

رویی چنان مپوش ز عشاق کاهل دل

از تشنگان دریغ ندارند آب خویش

دی سیر دیدم آن رخ و گشتم خراب، لیک

نشناخت جان تشنه قیاس شراب خویش

او حال پرسد از من و گریه دهد جواب

فریاد من ز گریه حاضر جواب خویش