شمارهٔ ۱۱۷۹

دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمش

یا خود ز صبر رفته نشان باز خواهمش

زانجا که ناصبوری دیوانگان بود

پیداش دل دهم به نهان باز خواهمش

نی خود چو دل که جان گرامی ستد ز من

هرگز دلم نخواست که جان باز خواهمش

باشد شبی که تا به سحر راز گویمش

و آن راز گفته صبحدمان باز خواهمش