شمارهٔ ۱۱۹۴

آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموش

وان تلخی گفتار و شکر خنده خون نوش

رسوا شدم از حالت خود زان که همه جاست

رخساره به گفتار و من دلشده خاموش

پوشیده نماند آتش من در تن چون کاه

آن شعله برآمد که نهفتیم به خس پوش

من دانم و جانی که به تن کاش نه بودی

تا هجر چسان کرد سزای دل من دوش