شمارهٔ ۱۱۹۵

او می رود و عاشق مسکین گرانش

چون مرده که در سینه بود حسرت جانش

بی مهر سواری که عنان باز نپیچد

آویخته چندین دل خلقی به فغانش

ناخوش همی آزارد و یا طالب خونی ست

ای خلق، بگویید به جوینده نشانش

یادست که در خواب شیش دیده ام، اما

از بی خبری یاد ندارم که چسانش