شمارهٔ ۱۱۹۸

دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش

معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بد خویش

گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی

زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش

گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی

من از خود بی خبر، مشغول در نظاره رویش

به نرمی شانه کن در مویش، ای مشاطه کز دردش

رگ جان بگسلد ما را، مبادا بگسلد مویش