شمارهٔ ۱۲۰۳

هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویش

بی چاره من اسیر دل مبتلای خویش

هم جان درون این دل و هم دوست، وه که من

خونابها خورم ز دل بی وفای خویش

فرداست ار به بنده جدایی، دلا، بیا

کامروز نوحه ای بکنم از برای خویش

تا من از آن دل شدم و دل ازان دوست

این جان من کیای من و من کیای خویش